(۵) حکایت در ذمّ دنیا

چنین گفتست آن پاکیزه گوهر

که دینی دوست از سگ هست کمتر

چو مرداریست این دنیای غدّار

سگان هنگامه کرده گردِ مردار

چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا

که تا یک سگ دگر بردارد آنرا

ذخیره نهد او از هیچ روئی

نیندیشد ز فردا نیز موئی