(۱۰) حکایت شاهزاده و عروس

یکی شه زادهٔ خورشید فر بود

که بینائی دو چشم پدر بود

مگر آن شاه بهرِ شاه زاده

عروسی خواست داد حُسن داده

بخوبی در همه عالم مَثَل بود

سر خوبان نقّاش ازل بود

سرائی را مزّین کرد آن شاه

سرائی نه، بهشتی بهرِ آن ماه