(۱۲) حکایت حلّاج با پسر

پسر را گفت حلّاج نکوکار

بچیزی نفس را مشغول میدار

وگرنه او ترا معزول دارد

بصد ناکردنی مشغول دارد

که تو در ره نهٔ مرد قوی ذات

که تنها دم توانی زد بمیقات

ترا تا نفس می‌ماند خیالی

بوَد در مولشش دایم کمالی