(۳) حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد

زُبَیده بود در هودج نشسته

بحج می‌رفت بر فالی خجسته

ز بادی آن سر هودج برافتاد

یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد

چنان فریاد و شوری در جهان بست

که نتوانست او را کس دهان بست

ازان صوفی زُبَیده گشت آگاه

نهفته خادمی را گفت آنگاه