(۵) حکایت ایاز و درد چشم او

مگر از چشم زخم چشم اغیار

بدرد چشم ایاز آمد گرفتار

ز درد چشم چشمش همچو خون شد

دو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد

علی الجمله چو روزی ده برآمد

ز درد چشم چشمش در سر آمد

چنان از دردِ چشمی ممتحن گشت

که صفرا کردش و بی خویشتن گشت