(۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه

چنین گفتست ابرهیم ادهم

که می‌رفتم بحج دلشاد و خرّم

چو چشم من بذات العرق افتاد

مرقّع پوش دیدم مُرده هفتاد

همه ازگوش و بینی خون گشاده

میان رنج و خواری جان بداده

چو لختی گرد ایشان در دویدم

یکی را نیم مرده زنده دیدم