(۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز

مگر سلطان دین محمود پیروز

ایاز خویش را پرسید یک روز

که از چه رشک آید در جهانت

جوابی راست خواهم زین میانت

چنین گفت او که در رشکم همه جای

ازان سنگی که مالی در کف پای

دلم از رشکِ سنگت می‌بنالد

که او رخ در کف پای تو مالد