(۱۲) حکایت مجنون و لیلی
مگر یک روز مجنون در نشاطی
نشسته بود در پیش رباطی
یکی دیوار بود از گج ببسته
در آنجا لیلی ومجنون نشسته
خوشی میگفت اگر عمری دویدم
هم آخر هر دو را با هم بدیدم
مگر در خواب میبینم من اکنون
نشسته پیش هم لیلی و مجنون
مگر یک روز مجنون در نشاطی
نشسته بود در پیش رباطی
یکی دیوار بود از گج ببسته
در آنجا لیلی ومجنون نشسته
خوشی میگفت اگر عمری دویدم
هم آخر هر دو را با هم بدیدم
مگر در خواب میبینم من اکنون
نشسته پیش هم لیلی و مجنون