(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد

زنی آورد طفلی را ببازار

ز مادر گم شد و بگریست بسیار

زمانی خاک بر سر زود می‌ریخت

زمانی اشک خون آلود می‌ریخت

چو می‌دیدند غرق خون و خاکش

بترسیدند از بیم هلاکش

بدو گفتند مادر را چه نامست

بگو، گفتا ندانم کوکدامست