(۳) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد

بپرسید از اویس آن پاک جانی

که می‌گویند سی سال آن فلانی

فرو بُردست گوری خویشتن را

فرو آویخته آنجا کفن را

نشسته بر سر آن گور پیوست

ز گریه می‌ندارد یک زمان دست

بروز آرام و شب خوابش نماندست

بچشم اشک ریز آبش نماندست