(۶) حکایت ایّوب پیغامبر
بزرگی گفت ایّوب پیمبر
که چندین سال گشت از کِرم مضطر
ز چندان رنج آهی بود مقصود
چو کرد آهی نجاتش داد معبود
زکریا ارّهٔ بر سر بزاری
بدوگفتا اگر آهی برآری
کنم از انبیا بسترده نامت
مزن دم تا کند ارّه تمامت
بزرگی گفت ایّوب پیمبر
که چندین سال گشت از کِرم مضطر
ز چندان رنج آهی بود مقصود
چو کرد آهی نجاتش داد معبود
زکریا ارّهٔ بر سر بزاری
بدوگفتا اگر آهی برآری
کنم از انبیا بسترده نامت
مزن دم تا کند ارّه تمامت