(۱۲) حکایت رندی که ازدکانی چیزی میخواست
یکی رندی میان داغ ودردی
ستاده بود بر دکان مردی
ازو میخواست چیزی، می ندادش
بسی بر پیش دکان ایستادش
زبان بگشاد دکاندار پر پیچ
که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ
چو کردی زخم، از من نقد میجوی
وگر نه همچنین میباش و میگوی