(۱۴) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود
در اوّل روز میشد بشرِ حافی
ز دُردی مست امّا جانش صافی
مگر یکپاره کاغذ یافت در راه
بر آن کاغذ نوشته نامِ الله
ز عالم جز جَوی حاصل نبودش
بداد و مشک بستد اینت سودش
شبانگه نامِ حق را مردِ حق جوی
بمشک خود معطّر کرد وخوش بوی