دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو

چو مادر دید ویس دلستان را

به گونه خوار کرده گلستان را

بدو گفت ای همه خوبی و فرهنگ

جهان را از تو پیرایه ست و اورنگ

ترا خسرو پدر بانوت مادر

ندانم در خورت شویی به کضور

چو در گیتی ترا همسر ندانم

به ناهمسرت دادن چون توانم