اندر باز آمدن دایه به نزدیك رامین به باغ

چو سر بر زد ز خاور روز دیگر

خور تابان چو روی دلبر

به جای و عده گه شد باز دایه

نشستند او و رامین زیر سایه

مرُو را دید رامین سخت حرّم

چو کشتی خشک گشته یافته نم

بدو گفت ای سزاوار فزونی

نگویی تا خود از دی باز چونی