رفتن دایه دیگر به پیش ویس و حال گفتن

چو پیش ویس رفت اورا دُژم دید

ز گریه در کنارش آب زم دید

دگر ره ویس با دایه بر آشفت

ز شرم و بیم یزدانش سخن گفت

که من خود چون براندیشم ز یزدان

نه رامین بایدم نه شرم گیهان

چرا زشتی کنم زشتی سگالم

که از زشتی بود روزی و بالم