گفتن رفیدا حال رامین با گل

چو از نخچیر باز آمد رفیدا

یکایک راز بر گل کرد پیدا

که رامین کینه کشت و مهر بدرود

همان گوهر که در دل داشت نبود

اگر جاوید وی را آزمایی

دلش جویی و نیکویی نمایی

همان مارست هنگام گزیدن

همان مارست هنگام دریدن