پاسخ دادن رامین ویس را

چو رامین دید بانو را دلازار

ز لب بارنده زهر آلود گفتار

هزاران گونه لابه کرد و پوزش

ز جان پر نهیب از درد و سوزش

بدو گفت ای بهار مهربانان

به چهره آفتاب دل ستانان

بهشت دلبران اورنگ شاهان

طراز نیکوان سلار ماهان