پاسخ دادن ویس رامین را

سمن ویس گریان بر لب بام

لب بام از رخش گشته وشی فام

نشد سنگین دلش بر رام خشنود

که نقش از سنگ خارا نستر زود

اگر چه دلش بر رامین همی سوخت

زرشک رگته کین دل همی توخت

چو برزد آتش مهر از دلش تاب

بیامد رشک و بر آتش فشاند آب