رفتن رامین به کهندز به مکر
چو دود شب بماند از آتش روز
فلک بنوشت هیری مفرش روز
بشد بر پشت اشقر آفتابی
چو باز آمد بر ادهم ماهتابی
ز لشکر گه به راه افتاد رامین
ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین
رسول پیش ویس با چهل کس
که بودی لشکری را هر یکی بس
چو دود شب بماند از آتش روز
فلک بنوشت هیری مفرش روز
بشد بر پشت اشقر آفتابی
چو باز آمد بر ادهم ماهتابی
ز لشکر گه به راه افتاد رامین
ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین
رسول پیش ویس با چهل کس
که بودی لشکری را هر یکی بس