حکایت گفتن بلبل وعتاب کردن باغبان و عذرخواستن گل

شبی دور از لب و دندان اغیار

به دندان می‌گزیدم من لب یار

درآمد باغبان با گل همی گفت

بگو تا خود که بود امشب ترا جفت

نقاب از روی خوبت که کشیده است

لب و لعلت بدندان که گزیده است

دم باد صبا خوردی شکفتی

به دست هر کس و ناکس بیفتی