حکایت گربه و موش و باده
شبی موشی طلب میکرد روزی
چو موران پا نهاده بهر روزی
بگرد خانهٔ خمار گردید
ز بهر گندم و گندم نمیدید
شراب ناب دید استاده در خم
بخورد آن باده را از حرص گندم
دو سه باده بخورد و مست شد گفت
ندارم من بمردی در جهان جفت
شبی موشی طلب میکرد روزی
چو موران پا نهاده بهر روزی
بگرد خانهٔ خمار گردید
ز بهر گندم و گندم نمیدید
شراب ناب دید استاده در خم
بخورد آن باده را از حرص گندم
دو سه باده بخورد و مست شد گفت
ندارم من بمردی در جهان جفت