حکایت
شنید ستم من از پیر خردمند
جوانی در مغاک کوه الوند
گرفته گوشهٔ بی توشه و نوش
چو مرد حیدری گشته نمد پوش
چو سیمرغ از پس کوه قناعت
قرین در وحدت ودور از جماعت
ز ناپاکی خود دل پاک شسته
ز خود برخاسته در خود نشسته
شنید ستم من از پیر خردمند
جوانی در مغاک کوه الوند
گرفته گوشهٔ بی توشه و نوش
چو مرد حیدری گشته نمد پوش
چو سیمرغ از پس کوه قناعت
قرین در وحدت ودور از جماعت
ز ناپاکی خود دل پاک شسته
ز خود برخاسته در خود نشسته