حکایت

شنید ستم من از پیر خردمند

جوانی در مغاک کوه الوند

گرفته گوشهٔ بی توشه و نوش

چو مرد حیدری گشته نمد پوش

چو سیمرغ از پس کوه قناعت

قرین در وحدت ودور از جماعت

ز ناپاکی خود دل پاک شسته

ز خود برخاسته در خود نشسته