الحکایه و التمثیل

بناموسی قوی می‌رفت آن شاه

یکی را دید خوش بنشسته در راه

بدوگفت ای نشسته بر زمین خوش

تو می‌خواهی که من باشی چنین خوش

چنان گفتا که من روشن نباشم

من آن خواهم که اصلاً من نباشم

هر آنگاهی که در تو من نماند

دوی در راه جان و تن نماند