غزل شمارهٔ ۷۵۰

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد

چون حدیث بی‌دلان بشنید جان خوشدلم

جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد

برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را

کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد

مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف

هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد