الحکایه والتمثیل

بر آن پیر زن شد مرد مهجور

که برگو سرگذشتی گفت هین دور

سرکس می‌ندارم این زمان من

که سرگم کرده‌اند این ریسمان من

ببین چندین طلب کار دگرگون

زفان ببریده و سر داده بیرون

چه گویم چون زفان این ندارم

دلم خون گشت جان این ندارم