الحکایه و التمثیل

عزیزی گفت از عرش دلفروز

خطاب آید بخاک تیر هر روز

که آخر از خدا آنجا خبر نیست

خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست

همه حیران و سرگردان بماندیم

درین وادی بی پایان بماندیم

که می‌داند که حال رفتگان چیست

بخاک اندر خیال خفتگان چیست