الحکایه و التمثیل

خراسی دید روزی پیر خسته

که می‌گردید اشتر چشم بسته

بزد یک نعره و در جوش آمد

که تا دیری از آن باهوش آمد

بیاران گفت کین سرگشته اشتر

زفان حال بگشاد از دلی پر

که رفتم از سحرگه تا شبانگاه

مگر گفتم زپس کردم بسی راه