الحکایه و التمثیل

شبی خفت آن گدایی در تنوری

شهی را دید می‌شد در سموری

زمستان بود و سرما بود بسیار

گدا با شاه گفت ای شاه هشیار

تو گرچه بی‌خبر بودی ز سرما

فرا سرآمد این شب نیز بر ما

عزیزا در بن این دیر گردان

صبوری و قناعت کن چو مردان