الحکایه و التمثیل

بشهر ما بخیلی گشت بیمار

که نقدش بود پنجه بدره دینار

ز من آزاد مردی کرد درخواست

که او را کرد باید شربتی راست

مرا نزد بخیل آورد آن مرد

یکی صد سالهٔ دیدم درآن درد

ژ بیماری درد آز خفته

همه مدهوشی ببستر باز خفته