الحکایه و التمثیل

شنودم من که وقتی پادشاهی

که رویی داشت درخوبی چو ماهی

ز بهر گوی بازی رفت بیرون

وزو هر لحظه صد دل خفت در خون

چو گوی حسن در میدان بیفکند

فلک از گوی او چوگان بیفکند

رخش لاف جهان آرای می‌زد

جهان را حسن او سرپای می‌زد