الحکایه و التمثیل

بپرسیدم در آن دم از پدر من

که چونی گفت چونم ای پسر من

ز حیرت پای از سر می‌ندانم

دلم گم گشت دیگر می‌ندانم

نگردد این کمان کار دیده

ببازی چو من پیری کشیده

چنین دریا که عالم می‌کند نوش

ز چون من قطرهٔ برناورد جوش