گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

بدایه گفت دل بر خود نهادم

ز پیش زخم چشم بد فتادم

چو تو یارم شدی کارم برآمد

متاعم را خریداری درآمد

چو کار افتاده شد دلدادهیی را

بجانی باز خر شهزادهیی را

بر هرمز شو و چیزی درانداز

مگر کاین در شود بر دست تو باز