پاسخ دادن هرمز دایه را

چو از دایه سخن بشنود هرمز

چنان شد کان نیارم گفت هرگز

بدو گفت ای ز دانش دور مانده

ز غول نفس خود مغرور مانده

نداری شرم با موی چو پنبه

که حلق چون منی برّی بدنبه

ز موی همچو پنبه دام کردی

چو مرغی پیش دامم رام کردی