دگر بار رفتن دایه پیش هرمز

بگل گفتا که رفتم بار دیگر

ز سر گیرم هم امشب کار دیگر

چو روز این کار مینتوانم اکنون

بشب این قرعه برگردانم اکنون

بگفت این و فرود آمد ز منظر

ز پیش گل بنزد آن سمنبر

فگنده بود هرمز جامهٔ خواب

میی بر لب گرفته بر لب آب