زاری هرمز در عشق گل پیش دایه

چنین گفت آنکه بحری بود در گفت

که گاهی در فشاند و گاه درسُفت

که چون هرمز بعشق گل میان بست

دل پرخون در آن دلبربجان بست

چو شد زان ماه آهو چشم خسته

چو شیری مست گشت از بند جسته

ز گل همچون شکر در آب بگداخت

بدان آتش چو شمع از تاب بگداخت