... بیمار گشتن جهان افروز

چه گلرخ دایه را جان داده میدید

میان خاک و خون افتاده میدید

نبودش تاب آن بیداد و خواری

برآورد از جهان فریاد و زاری

کتان سنبلی بر تن بدرّید

چو گل بر خویش پیراهن بدرّید

ز خون نرگسش گل گشت هامون

شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون