رفتن خسرو و گل بباغ

ز شهرآرای چون بگذشت یک ماه

بسوی باغ شد یکماه آن شاه

برون از شهر باغی داشت خسرو

که در خوبی بهشتش بود پس رو

کشیده سی چمن، در روضهٔ او

فگنده گل، عرق در حوضهٔ او

چه حوضی، روشنی آفتابش

گلابی در عرق اِستاده آبش