در صفت نی

یکی طاوس فر بگرفته ماری

چه ماری همچو کار افتاده زاری

تهی و قعر جان را دُر همی داد

نی و خوشی چو شکّر پُر همی داد

نفس زد گرچه شخصش بی روان بود

بسی نالید امّا بی زبان بود

بپاسخ بود بانگش بیست دربیست

نبودش جان ولی از باد میزیست