آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ
بشب فرخ چو مرد کاروانی
برخویشان فرود آمدنهانی
مگر میرفت در بازار یک روز
فتادش چشم بر دیدار فیروز
عجب ماند و بر او رفت فرّخ
گرفتش در برو بگشاد پاسخ
که چون اینجا فتادی حال برگوی
مرا از شاه و از دریا خبر گوی