رسیدن خسرو و گل باهم و رفتن بروم

زمانی بود گل چون ماه در میغ

برشه رفت با کرباس و با تیغ

که خون من بریز اکنون بصد سوز

که تا چون زنده مانم بیتو یک روز

بگفت این و هزار اشک جگر گون

بمه بر ریخت و مه را کرد پرخون

چو گرد از چشم هر دم میسترد آب

ز رود چشم گل پل را برد آب