غزل شمارهٔ ۷۸۱

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد

همچو سرو این تن من بی‌دل و جان برخیزد

من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم

چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد

چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان

ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد

بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برد

از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد