غزل شمارهٔ ۷۸۶

آنک عکس رخ او راه ثریا بزند

گر ره قافله عقل زند تا بزند

آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست

رسدش گر به نظر گردن فردا بزند

گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل

خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند

عمری باید تا دیو از او بگریزد

احمدی باید تا راه چلیپا بزند