غزل شمارهٔ ۷۹۷

ز اول روز که مخموری مستان باشد

شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد

پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم

این چنین عادت خورشیدپرستان باشد

تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست

تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد

ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی

تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد