غزل شمارهٔ ۸۱۵

شهر پر شد لولیان عقل دزد

هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

هر که بتواند نگه دارد خرد

من نتانستم مرا باری ببرد

گرد من می‌گشت یک لولی پریر

همچنینم برد کلی کرد و مرد

کرد لولی دست خود در خون من

خون من در دست آن لولی فسرد