غزل شمارهٔ ۸۵۴

گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد

غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد

غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد

چون خرده‌اش بسوزم گر خرده بین نباشد

غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد

صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد

غم خصم خویش داند هم حد خویش داند

در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد