غزل شمارهٔ ۸۶۳

آتش پریر گفت نهانی به گوش دود

کز من نمی‌شکیبد و با من خوش است عود

قدر من او شناسد و شکر من او کند

کاندر فنای خویش بدیدست عود سود

سر تا به پای عود گره بود بند بند

اندر گشایش عدم آن عقدها گشود

ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا

ای فانی و شهید من و مفخر شهود