غزل شمارهٔ ۸۷۹

صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید

وز آسمان سپیده کافور بردمید

صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش

تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید

رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت

از تخت ملک زنگی شب را فروکشید

زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید

آمد شدیست دایم و راهیست ناپدید