غزل شمارهٔ ۸۸۸

زهره من بر فلک شکل دگر می‌رود

در دل و در دیده‌ها همچو نظر می‌رود

چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او

جان به سوی ناوکش همچو سپر می‌رود

ابروی چون سنبله بی‌خبرست از مهش

گر خبرستش چرا فوق قمر می‌رود

ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا

چون سوی تو آفتاب جمله به سر می‌رود