غزل شمارهٔ ۹۱۹

ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد

که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد

که عشق شیر سیاه‌ست تشنه و خون خوار

به غیر خون دل عاشقان همی‌نچرد

به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد

چو درفتادی از آن پس ز دور می‌نگرد

امیر دست درازست و شحنه بی‌باک

شکنجه می‌کند و بی‌گناه می‌فشرد